تبليغاتX
مرغان الماس پر
نوشته های من واخيرا" ديگران
                         crying

 

 

           ... اسب فقط همین کلمه ...

              با تمام خروشش

              طوفانی که زمین گیر نمی شود تنها به مرگ

              آزادی! بی حد و حصر

              و...

              چشمانی راوی هزار ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 11:8  توسط فومن | 
rade aab

رد آب بر تن این شوره زار

آبی زلال از عبور او

رد آب بر جاست... گرچه نبود او

بر خاطراتم جاری ست...

خاطراتی رفته بر باد

و من مسرور از این گذار زندگی بر شوره زاری

مانده بر جا

پایدار و ثابت قدم

روزی دوباره دریا می شوم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 13:34  توسط فومن | 
قرار شده برای یک بار دیگه وزیر بهداشت بیاد خوابگاه!!!!!!!!!

فرش های نماز خونه رو دادن بشورن...

جایی برای نماز خوندن بچه ها نیست...

فقط ۳ تا فرش در حد ظرفیت خوابگاه دار ها...

موقع نماز ...

امام جماعت بدون توجه قامت می بنده...

 ...دیر رسید...

چون در اتاق شون بسته بود با مانتو و یه روسری ...

یه مهر برداشت...

روی زمین خاکی گذاشت ...

قامت بست...

بی هیچ دقدقه که ...

شاید وزیر ببینه....

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 12:53  توسط فومن | 

صبح از خواب ناز پاشد.آسمان را نگاه كرد و...نگاهي ديگر بر ساعت انداخت... ساععت ديجيتالي اش8 صبح را نشان مي داد. واي كه بار ديگر حتما" غوغايي به پا خواهد شد.از اندروني بيرون آمده،گيوه به پايش كرد...وسايل كار را بر داشت و راهي آم سوي كوچه پس كوچه ها شد...

در راه به ياد شب گذشته افتاد. چه حال و چه صفايي... پشت ديوار خانه ي فرهادينا قايم شده بود... ببيند ليلي جان بيرون مب آيند يا نه... ديروز برايش sms زده بود،بيايد سيد خندان ،آن جا با هم مي رفتند بيرون. مي رفتند در بند... يك كباب و ماست و پياز ... كمي هم يواشكي شراب مزه مزه مي كردند. بعدش هم خانه مي آمدند. ليلي جان طبق معمول دارالفنون بوده اند، ايشان سر كار.

ولي اين آخر ها...رسيد به ترمينال .... با تاكسي در به داغونش كه پيكان مدل ۴۹ بود... مسافر ها را از آزادي مي رسانيد پل سيد خندان و بر مي گرداند. هر روز عايدي اش را بر مي داشت قسمت قسمت مي كرد. كمي مي گذاشت براي خرج عروسي كمي هم براي خانه و...

راه خانه تا ترمينال را پياده گز مي كرد. همين طور فكر و اوهام از ذهنش مي گذشت. دي شب كه با هم بيرون بودند رفت خانه ي ليلي خانوم... مادرش آمد كلي قربان صدقه ي دامادش رفت.پدرش هم آمد خوش و بشي با هم كردند ... همان طور نشستند. هندوانه قاچ كردند و... برايش گذاشتند. مزه ي خوبي داشت مخصوصا"بعد از ....

پدر و مادرزن همان طور از مهماني عروسي و فلان تالار و غيره و غيره مي گفتند. مجنون نشسته بود گوش مي داد . گوش مي داد و ...گوش مي داد... پدرمجنون هم كه ماشاالله هيچ به حساب نمي آوردند پسري دارند...تنها كاري كه برايش كرد اين بود كه قول ليلي را برايش گرفت.

_ پسر كه روي پايش ايستاد بايد خودش خرجي عقد و عروسي اش را بدهد ...

آن هم چه طوري با يك تومان دو تومان كه هر بار در مي آورد. روزي چند تومان جمع كند تا خرج عروسي ليلي خانوم در بيايد ... تازه بقيه اش چي ... دي شب مي خواستند بروند توي خانه ي ليلي، دلش گرفت ليلي را بقل زد و بوسيد. ان گار خانه ي پدر خانوم مي رفتند نامحرم مي شدند،اصلا" هر جا مي رفتند نا محرم مي شدند،همين بود كه فراري بودند از جمع... هر جا مي رفتند آخرش چپ چپ نگاهشان مي كردند...پسره ي يك لا قبا دختر مردم رو برداشته مي بره بيرون مثلا" كه چي قولش را گرفته ... چه معنا داره جلوي مردم اصلا" بهش دست بدهد... رويش را ببوسد...يك صيغه ي موقت كه اينكارها را ندارد. جلوي مردم آن ها نامحرم ترين بودند... براي همين هم مي رفتند در خفا كارهاشان را بكنند... زل بزنند توي چشماي هم و از دوري غريب شان زار بزنند.

_نيگا كن انگار نه ان گار شب و روز كنار هميد!خوب خانه ي پدر ليلي كه پيش هم بوديد ،خانه ي خودمان هم كه پيش هم بوديد.... خانه ي دايي علي هم كه پيش هم بوديد... پس ديگر چه مرگتان است!!!!!!!

تازه وام هم كه گرفته بود نمي رسيد همه ي خرج عروسي را بدهد.به ليلي مي گفت. ليلي بيچاره دلش مي سوخت.كمي كوتاه مي آمد .ولي مادرش مي گفت ... يك دانه دختر مگر چند بار عروسي مي كند ...

مجنون هم در دلش مي گفت مگر چند بار مي خواهند مرا حلق آويز كنند ...

بالاخره به ترمينال رسيد ...اين رفت و برگشت پنجم بود ...همه اش 3 تومان كار كرده بود...بايد بيشتر كار مي كرد ... بيشتر پس انداز مي كرد ... sms رسيد ...كجايي ... ليلي بود ... از پيچ خيابان ها كه مي گذشت ... همان جا كنار زد ... صداي مسافر ها در آمد ... دوباره راه افتاد ...متن پيام بدجوري داغش كرده بود ... انگار نمي دانست چكار كند ...پشت فرمان با آن مسافرهاي بدعنق كه انگار هيچ از روز گار بي خبرند ... راحت بروند سركارشان ... پارتي هم داشته باشند ... بروند آن بالا بالا ها ... از آن دو زار كرايه سه زار كرايه غر بزنند و غرشان را سر ماشين خالي كنند ... انگار با آن دو زار سه زار كرايه ماشين را خريده باشند درش رامحكم بكوبند ...و ندانند راننده ي بيچاره آن رگ گردنش باد كرده است ... پر خون شده است ...مي تپد انگار قلبش تا آنجا بالا آمده ... مي ترسد فرياد بزند ... نكند قلبش بيفتد بيرون ...

مسافر ها را كه پياده كرد يك راست رفت در خانه ي ليلي ... خواست در بزند ... ترسيد .. مي خواست همه اش خواب باشد ...

كمي اين طرف و آن طرف رفت ... قدم زد بلكه آرام شود ... در زد... درباز شد ... رفت توي خانه ... همان جا پدرش روي بهار خواب نشسته بود ... مثل هميشه قليانش به راه ... سلام كردو آرام رفت طرفش ... پدر ليلي با همان غرور خاصش نشسته بود آنجا ... سلامش را با حركت سر جواب داد . پكي به قليان زد و ...

_ ببين پسر جون من با پدر محترمتون هم صحبت كردم ... گفتم ما دخترمون رو از سر راه نياورديم تا هر جور ديگران خواستند از ما بستوننش. به هر حال هر چيزي رسم و رسومي داره . ما هم رسممون نيست كه مراسم عروسي رو جايي غير از الهيه

برگزار كنيم .به هر حال چند نسل عروسيشون اونجا بود ...بعد اين هم خوب ! بي احتراميه به گذشته ها اونجا نباشه ... ولي انگار ...خوب خودت مي دوني از اولش هم نباس اين وصلت پا مي گرفت ...ما كلا" با هم جور نيستيم ... برا ليلي يه خواستگار اومده ... خواستم بگم كه در جريان باشين كه قصد داريم ليلي رو باهاش بفرستيم آمريكا ...اونجا هم درسش رو بخونه و هم ... ديگر ... خوب ... قسمت اين جور بوده ...حالا هم كه ديگر صيغه شان را خوانده ايم ... شما هم ديگر لطف بكن دور اين دختر رو قلم بكش!

انگار يك ليوان آب يخ ريخته باشند روي سرش ... ديوانه شد ... همان جا ... پشت شيشه ي اتاق ليلي ، ليلي را ديد .با آن موهاي سياه كه زير اشعه هاي فضول آفتاب برق مي زد . حتي اشك هايش را ديد . همه چيز را خواند ... تا آخرش ... از همان چشم هاي سرخ ليلي ... مجنون اينجا باشد ... ليلي اينطور گريه كند ... سرش را بگذارد روي شانه ي كي گريه كند ؟ آن مردك حتما صد لا قباست ! نفسش تند تند بالا مي آمد ... قلبش همان طور در سرو گردنش ميزد ...ليلي دستش را پشت شيشه چسباند ... از پشت شيشه صداي هق هقش به گوش مجنون مي رسيد ... مجنون يه لا قبا ! حالا ديگر ليلي خانوم عازم آمريكا بود و ... و مجنون ... بايد كجا مي رفت بي ليلي خويش ... كجا مي رفت ... به ياد چه كسي مي ماند ... لب هاي ليلي مي لرزيد ... اين آخرين صورت ليلي بود كه قاب شده توي ذهن مجنون مي ماند ...

سوار پيكان مدل ۴۹شد ... رفت ... همان طور كه مي رفت ... ديگر نه سيد خندان بود نه آزادي ...

مجنون سر به بيابان گذاشت ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 22:39  توسط فومن | 

عادت كرده اند بشنوند ،ببينند، بخوانند و... هيچ نگويند.اينجا كنار تو ،در همين شهر، صبح تا شب مي گرديم ،هدف دار بي هدفي هايمان ،صبح تا شب ... روز تا شب. از هر كس بخواهي بنشيند كمي با تو بگويد از آرزوهايش  از آنچه داشته و نداشته .. همه را يا فرام وش كرده يا اصلا" نمي داند آرزويي داشته يا نه... انسان مرده است مردم عادت كرده اند با فراموشي زن د گ ي  كنند . مردم عادت كرده اند هيچ از خود ندانند.. از او بپرسي حتي از سايه ي كنار پايش هم بي خبر است انسان زندگي مي كند تا كار كند ...تا فراموش كند. مردم عادت كرده اند...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 13:20  توسط فومن | 
اين نوشته ي قبلي مال مرضيه ياونوس ه.وبلاگش به دلایلی حذف شده و چون دوست داشت با هم بنویسه ازش خواستم نوشته هاش رو تو وبلاگ من بریزه.آدرس مرضیه این بود

www.venoooos.blogfa.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 13:56  توسط فومن | 

  خيلي وقته ننوشتم .

وقتي ننويسم ، دنيا يه جور ديگه اي مي شه . انگار دارم يه چيزايي رو از دست مي دم .

انگار دارم راه  كلي حرفو كه واقعا هم از ته دلم مي خواد بريزه بيرون رو سد مي كنم . نگه مي دارم پيش خودم .

اينم يه جورشه .

 خوبه آدم تمرين كنه حرفاش رو توي دلش نگه داره . اما بعضي از حرفا هم اگه بياد روي كاغذ مخصوصا بعد از يه مدت طولاني ، به آدم احساس خوبي مي ده .

 وقتي بچه بودم همه ي افكار و احساساتم رو خالي مي كردم روي كاغذ . و اصلا هم  دغدغه ي خونده شدن توسط كس ديگه اي رو نداشتم . بعدا كه يه كم محتاط تر شدم يه ذره كتمان كاري هم توي نوشته هام داشتم . نمي خواستم حرف دلم رو كس ديگه اي بفهمه .

شايد يه كم به خاطر خجالت  شايد هم يه كم به خاطر اين كه احساس مي كردم طرف داره از مرز مربوط به خودش درباره ي درون من رد ميشه . گرچه خودم زياد مراعات مرز ديگران رو نمي كردم.

 البته اين فقط به خاطر كنجكاوي بود كه اون رو هم خود طرف بايد يه فكري به حال خودش مي كرد . و يه جورايي نوشته هاشو از معرض ديد من دور مي كرد .

هميشه فكر مي كردم دوره ي سادگي و زود باوريم خيلي وقت پيش تموم شده بود .

 زياد با آدم هاي دور و برم نمي پلكيدم . نمي شناختمشون . شايد براي همين همچين فكري مي كردم .

بگم ... نگم ...

ساده ترين موجود دنيا بودم . يادم نمياد توي بچگيم حتي يه بار هم براي كسي عشوه اومده باشم . اصلا نمي دونستم عشوه چيه ! اين اواخر فهميدم ! اون وقتايي كه نمي دونستم عشوه چيه از اين رفتار بقيه خيلي ناراحت مي شدم . احساس مي كردم نتونستم برم توي قلب طرف مقابلم . اما وقتي فهميدم چيه و اصولا براي چي استفاده ميشه و اين كه خيلي هم اهميت نداره ، ديگه خيلي ناراحت نمي شدم .

 بچگيم خيلي حساس بودم . با كوچكترين بد رفتاري يا ظلم سريع اشكم در مي اومد .

اون وقت ها كه نمي دونستم  چشم چروني يعني چي ، وقتي بهم خيره مي شدن ، بر مي گشتم و بي هيچ منظوري من هم  نگاهشون مي كردم .

 اون وقت ها كه نمي دونستم متلك چيه هر چي بهم مي گفتن من هم جوابشونو با سادگي تمام مي دادم . مثلا وقتي منو سر چرت ترين چيزها مسخره مي كردند مي گفتم چرا منومسخره مي كني ؟!  مسخره كردن اصلا كار خوبي نيست ! اينو گفتم چون شايد ندوني كه مسخره كردن گناه داره !

در  طول اين يه سال تغييرات خيلي زيادي كردم .

خيلي چيزا فهميدم . خيلي چيزايي كه اون قدرها هم دونستنشون اهميت نداشت . سر يه كنجكاوي هاي احمقانه و مزخرف چيز هايي رو كه هيچ وقت حتي به ذهنم هم نمي رسيد فهميدم .

 واي كاش نمي فهميدم .

بچگي ، صرفا قشنگ ترين دوره ي زندگي آدم نيست . هر دوره اي يه قشنگي خاصي داره .

اما ... بچگي...  دوره ي پيش خدا بودنه  . دوره ي تكامل نيست . سريع مي گذره . شايد بزرگترها بعضي وقت ها تحت تاثير اون نوري كه توي دلشون ايجاد شده قرار بگيرن . و بگن آره ! خدا رو كنار مون حس كرديم .

 اما بچه ها هيچ وقت شايد تحت تاثيراون نور قرار نگيرن ...

 چون اونا هميشه اون نور رو دارن . اونقدر بزرگ هستن كه هيچ وقت نمي تونن نبود اون نور رو قبول كنند ...

جديدا يه كم افسرده شدم .دونستن  درون آدم ها خود آدم رو هم افسرده مي كنه.

جديدا كه نه ...

الآن چند ساله كه اون شورو شوق بچگي رو ندارم .طي پستي بلندي هاي زندگي ...يه كم افكارم زياد از حد بزرگ شده ... جدي تر شدم . درسته كه توي طنز و خندوندن مهارت دارم ، اما خب درونم ديگه اون طوري به زندگي نگاه نمي كنه .  درونم يه چيز ديگه است .

اشكالي نداره . گرچه دوره ي كودكيم خيلي پرزرق و برق و برجسته نبود . سعي مي كنم از نوجوونيم حداكثر استفاده رو بكنم . خوبه كه فقط  دوازده سالمه .و هنوز كلي وقت دارم براي تغيير كردن .هنوز اول كارم . تازه استارت زندگيمو زدم .

خوشحالم كه مشغوليت " فقط وقت پركن " خاصي ندارم .كه افكارم رو منحرف كنه . با اون يه سال جهشي كه خوندم ( يعني الآن مي رم سوم راهنمايي ) كلي جلو افتادم .

 و جلو افتادن كه يه جورايي يعني مطمئن بودن از آينده باعث آرامش خاطر آدم ميشه .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 13:44  توسط فومن | 

حرم آفتاب دليل خوبي

حرم آفتاب دليل خوبي براي رسيدن به خانه بود.آفتاب عمودي از زمين به هوا مي تابيد.بعد از يك مدت دوري انگار مي كرد زياد باشد،به خانه مي آمد.دلش تنگ شده بود براي خانه... تابستان كه مي شد حوض وسط حياط پراز"آب طلا " مي شد .ان گار خورشيدآب تني كند ...ماهي هاي قرمز حوض هم خودشان را مي بردند آن ته ته ها دست داغ آفتاب بهشان نرسد.آبي حوض وسط آن همه چمن هاي قد و نيم قد كناره هاي حياط كه خان بابا هميشه تكيه گاهشان بو د رنگ و لعابي به حياط مي داد كه در تمام خانه هاي اين ور و آن ورگود مثال زدني بود.خانه دور تا دور پر از اتاق بود..نه مثل اين خانه هاي تهران كه همه اش لانه موش باشد يا آخرش موشت كنند،بسازند و بفروشند بي روح فقط براي روح گرفتنش هي كاشي هاي كف وسقف را رنگي رنگي بزنند در رنگ كنند هي رنگ با اين وسايل ست كنند...اينجا همه اش حتي خاكش هم روح دارد همه اش حتي ديوارهاي كاهگلي باغ هاي اطراف چهار راه همه اش روح دارد...

      تابستان حوض پر بود از هندوانه هاي سبز وگرد راه راه،كه خان بابا مي خريد براي خانه... بابا كه نبود او تنها مرد خانه  بود...صداي

مزرعه ي هندوانه ازهمان تلنگر زدن ها به هندوانه مي آمد...يك تلنگر مي زدي صداي هزار درد و شادي مزرعه هم با آن مي آمد .صداي قدم هاي كشاورزان سر مزرعه،صداي همه و همه ميآمد.قاچش كه مي كردي انگار آب باز كرده باشند روي دوري، هم چي آبش مي ريخت دل ما كه هيج دل ماهي هاي توي حوض هم مي رفت ...همه ي اين ياد ها و خاطره ها مي آمدند و مي رفتند...ولي هنوز لاستيك سينه ي داغ خيابان را مي شكافت ...يكي يكي ماشين ها رد مي كرد.هجوم ماشين ها به سمت يك انتها بود يك گنبد طلايي بزرگ بود انگار به طرف آسمان نشانه رفته باشد .او بود و دو تاي ديگر كه صاف ايستاده بودند كنارش با چند تا گنبد ديگر ...همه آن طرفي مي رفتند بعضي ها هم نرسيده به آن راه كج مي كردند و مي رفتند پي كارشان...ماشين هاي زرد و نارنجي كه مغلوب خط پهن رويشان كم قيمت ترشده بودند،گوشه و كنار خيابان پر بودند.ساختمان ها  عوض نشده بودند ولي انگار رنگ و لعاب متجددين به اين شهرهم آمده بود.

          جا به جا پر بود از تابلو نوشته هاي مقاومت...جنگ كه اين ورو آن ور مي شد،تابلو نوشته هايش اينجا مي رسيد.خبرشان اينجا مي رسيد.اين قدر مي گفتند همه فكر مي كردند يك چيز عادي است.نه احساسي نه چيزي. يادش ميآمد آن بار خانه ي يكي مهمان بود.اخبار خبر جنگ مي گفت،تكه تكه هاشان را نشان مي داد و هيچ كس گوش نمي داد،شده بود يك چيز عادي ..آلام مردم شده بود خبرعمومي تلويزيون هر جا كم ميآوردند از اين ملات به آن مي ماليدند...در دلش فرياد بود ولي ...

        _آخر خط!

       صداي راننده به خودش آورد...پياده شد ،بايد مي رفت سوار ماشين ديگري هم مي شد برسد خانه!اولين نفر سوار ماشين شد.نشسته بود گوشه و چسبيده بود به در ماشين ..مرد كناري هرازچند گاهويترين مغازه هاي چپي را در صورت او جستجو مي كرد!او هم فقط همان ويترين ها را در دنباله ي نگاه مرد در سر جايشان نگاه مي كرد..كار ديگري از دستش بر نمي آمد...ياد گرفته بود اين جور وقت ها بي محلي كند،جوابش سوزناك تراست.اين را خان باباو بابا مي گفتند .خودش قبلا" دوست داشت جوابشان را بدهد ولي حالا كه به قول

خان بي بي درس خوانده شده بود،خودش هم دوست نداشت جوابشان را بدهد...

      مسير زود طي شد!رسيد خانه.ديوارهاي خانه پر بود ازبرگ مو ... برگ مو تا كوچه هم آمده بود براي استقبال و بدرقه ي اين وآن ...

خان باباهم دوست نداست غذايش را تنها بخورد....كليد را انداخت توي در پيچاندش ...در دهان باز كرد و سلام كرد..حياط از همان نيم در باز شدهبه كوچه سرك مي كشيد...

      قدمش را توي حياط گذاشت.هندوانه هااز توي دستان آفتاب توي حوض قل مي خوردند. ماهي ها انگارشيره ي هندوانه را از روي همان پوستش مي مكيدند.مادر و خان باباو خان بي بي سر سفره ي ناهار بودند.نان پا درازي و ماست و خيار با آن همه گل محمدي كه خان بي بي تويش مي ريخت،عطر ان با خرده ها ي گردو توي ايوان پيچيده بود...

     تابستان آمده بود با آن حرم هميشه اش...گله به گله عطش و خواهش..

     نگاه خان بابا ،وادارش كرد بلند سلام كند با همان شوق هميشگي!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 13:49  توسط فومن | 
حكايت فرموده انددر زمان هاي خيلي خيلي قديم كه هنوزاتوبوس اختراع نشده بود،روزي كلاغي و داركوبي و روباهي سوار هواپيما شدند تا از سمرقند به بخارا سفر كنند.اين سه دوست بسيار اهل شوخي و مزاح بودند.آنان همه چيز و همگان را دست مي انداختندو به ريش و سبيل همه مي خنديدند.در اين سفر وقتي هواپيما اوج گرفت،با يكديگرگفتند:"بياييد سر به سر بانوي مهمان دار بگذاريم و كلافه اش نماييم"... اول كلاغ دكمه اي كه بالاي سرش بود فشار داد و چراغش روشن شد.اين دكمه مخصوص احضار مهمان داربود.بانويي زيبا و با ادب (مهمان دار)آمد و در كمال مهمان نوازي گفت:"بفرماييد جناب اقاي كلاغ امري داشتيد".نه جانم فقط مي خواستم ببينم اين دكمه سالم است يا نه!بعد هر سه خنديدند.هوا پيما مي غريد و سينه ي سفيد ابر ها را مي شكافت و پيش مي تاخت.اندكي بعد داركوب دكمه را نوازش كرد ،اين بار هم مهماندار سريع آمد و دست به سينه گفت:"بفرماييد جناب داركوب امري داشتيد ". داركوب گفت:" نه جانم فقط تا اطلاع بعدي لطفا" سكوت".اين بارهم مهماندار لبخندي آموزشي به ايشان تقديم نموده و از محضرشان دور شد. ....اين بار نوبت روباه بودكه دكمه را فشار دهد.روباه انگشت دراز خويش بردكمه گذاشت و آن را از صميم قلب فشرد.بازهم مهمان دارمهربان از گرد راه رسيدو با لبخندي كه درونش كمي خشم نهفته بود ،گفت:"جناب روباه كاري داشتيد".روباه اين بار گفت:"نخير جانم!سر كاري بود.البت ببخشيد اين شوخي تكراري بوده است".اين بار مهمان دار نيك از جاي بشد.گردن دراز روباه را بگرفت و از صندلي اش بلند نمود وكشان كشان تاجلومدخل هواپيما ببرد.روباه ناباورانه گفت:"مي دانم تو هم شوخي ات گرفته است پس لطفا" رهايم كن تا بروم پيش هم قطار ها". مهمان دار كليد بر در هواپيما انداخت ورا پيچاند و گفت:"حال نيك نظر كن تا ببيني جدي مي گويم يا شوخي مي كنم"! اشك چو درياچه اي بر دو چشم روباه جاري شد.تو پنداري شير سماوري را بگشوده باشي.با عجز فرياد بر آورد :"بنده اصلا" سر در نمي آورم. كلاغ و داركوب هم اين چنين كردند،اما شما تنها مرا باز خواست مي نمايي؟"مهمان دار لبخندي زهرآگين برلب آورد.اصل مطلب همين جاست كه تو از درك آن عاجزي..آنان پرندگانند ودر قانون ما ايرلاينيان احترام پرندگان بسيار واجب است." روباه با درماندگي نظري بر دوستان بي خيال خويش افكند وناليد :"من تنها يك شوخي...".مهماندار فرمود:"تورا كه درجرگه ي پرندگان راهي نيست بي خود كرده اي كه در آسمان شو خي مي كني". و او را با بي رحمي قفا زده از هواپيما اخراج نمود. حالا مارا با انتهاي اين حكايت كاري نيست ونمي خواهيم بيان كنيم كه وي روي سقف يك مرغ داري فرود آمده دلي از عزا در آورد،ولي اين حكايت را نواتكي في المقامات الاخلاقيه است .اول: اگر تو را مهارت پرواز نيست در تمثيل بچه ي ادم در هواپيما جلوس كن.الثاني:شوخي با مهمان دار در آسمان چون بازي با دم شير است. و في الآخر:كبوتر با كبوتر باز با باز،كند هم جنس با هم جنس شوخي!
+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 14:12  توسط فومن | 
يه اتفاق جالب .... يكي از عكس هاي

قبلي يه وبلاگ خود به خود عوض

شده...........

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 10:8  توسط فومن |